
در آستانهی آغاز سالی نو، به سال سرد و سیاه یکهزار و سیصد و نود و هشت هجریخورشیدی میاندیشم. سالی که تلخکامیهای بسیاری را تجربه کردیم و طاقتمان را در مواجهه با رنجهای جانکاه آزمودیم. سالی که با سیل خانمانبرانداز آغاز شد و با کرونای جانگیر و جهانگیر به اتمام رسید.
در آستانهی سال نو چیزی در دلم میگذرد و چون چشمه در چشمهایم میجوشد و داغم را چون روز اوّل، تازه میکند. چگونه میتوانم از تو سخن بگویم و امیدوار باشم که با این بیان و با این زبان الکن بتوانم آنچه از دلم میگذرد و چون چشمه در چشمهایم میجوشد را عینبهعین، با جزئیات، با شرح و به تفصیل، واژهبهواژه، به جملههایم منتقل کنم؟ نه نمیتوانم. هر آنچه که در دلم میگذرد به محض اینکه به «کلمه» تبدیل میشوند کوچک میشوند و به واژههایی حقیر تنزل پیدا میکنند. برای «شرح» آنچه دلم را میلرزاند و روی سینهام چون سنگ سنگینی میکند به چیزی فراتر از «کلمه» نیازمندم.
بعضی از دردها و رنجهای بشری به کلمه و حرف و جمله و واژه ترجمه نمیشوند. جهان، وادی رنجها و دردها و غمها و شادیهای کوچک و بزرگی است که هر لحظه ساحت «زیستن» ما را درمینوردد و مسیر «بودن»مان را بهسمتی و بهسویی تغییر میدهد و لوح سینهمان را به رنگی آغشته میکند. روزها و شبها، هفتهها و ماههای این سالِ سرد چگونه بر ما گذشت؟ چگونه و با چه روشی میتوانم رنج بیتو زیستن را به «کلمه» ترجمه کنم و با دیگران به اشتراک بگذارماش؟ در آستانهی تغییر سال، تغیّری از جنس روزِ سفرت در دلم رُخ داده است که قلبم را به تپش میاندازد و دردم را تازه میکند و رنجم را انبوه میسازد. کدام واژه، کدام کلمه، کدام جمله میتواند آنچه در دل دارم را بر زبانم جاری کند؟ بر لبهای دل بیقرارم مُهر سکوت زدهاند و بر دامن چشمهای منتظرم چشمهی اشک جوشاندهاند. یاد و نام تو دلم را در سینه میلرزاند و رعشه بر دستانم میاندازد.
آنچه که میگویم و مینویسم احتمالن به تشبیه و تمثیل میماند و بر ابهام سخنم میافزاید. اما به خدای مهربان قسم میخورم که هیچکدام از این واژهها را به قصد تشبیه و تمثیل نمیگویم و نمینویسم بلکه اینهمه، عینبهعین، واژهبهواژه، تفصیل درد و رنجی است که هر لحظه ساحت «بودن»ام را درمینوردد و از عمر هر آنچه هست را به رنگ و بوی نام و یاد تو آغشته میکند.
مشکل این است که شوربختانه هیچ کلمه و هیچ جملهای نمییابم تا چون ظرفی از عمق چاه دلم، خونابهای از زخمهای دلم را برگیرد و در معرض تماشای دیگران بگذارد. بگذار همینجا اعتراف کنم که هیچوقت نتوانستم از تو بهقدری که میدانم و میشناسم بگویم و بنویسم. این اواخر با خود عهد کرده بودم که به سادهترین شکل ممکن با دوربینی ثابت و ساکن از تو فیلمبرداری کنم و خواهش کنم هر آنچه در زندگی سخت و شرافتمندانهات تجربه کردهای و هر آن تجربهای که قابلبازگوییست را پیش چشم من و دوربین بازگو کنی. نشد. دیر شد. دیر شد و من این آرزو را با خود به گور خواهم بُرد.
هیچ میدانستی که شیفتهی برخی حرفها و رفتارهای جذاب و شیرینت بودم بابا؟ هر وقت از سفر یا از جشنوارهای به خانه برمیگشتم به استقبالم میآمدی و جملهی منحصربهخودت را با لحن منحصربهخودت طوری بر زبان جاری میکردی که من از درون میشکفتم و قند در دلم آب میشد. آن جملهی دوستداشتنی را بارها از زبان شیرینت شنیدم و از عاطفه و مهر پدرانهات مشعوف میشدم و بینهایت لذت میبردم. چگونه آن لحن و آن عاطفه را در کلمات بازسازی کنم؟ نه نمیتوانم اما جمله را میگویم و مینویسم تا بدانی که تا چهاندازه شیفتهی این کلامت بودم بابا! بعد از اینکه خَم میشدم و دست پینهبستهات را میبوسیدم مرا مشعوف کلام خویش میکردی: «خیر مقدم». هیچ توصیف و هیچ تشبیهی نمیتواند آن لحن دوستداشتنی تو را در گفتنِ «خیر مقدم» آشکار کند. چه کنم که تا آخر عمر دیگر بعد از بازگشت از هیچ سفر و هیچ جشنوارهی دیگری این جمله را با آن لحن شیرین نخواهم شنید. بابا! سفر ابدی تو زندگی ما را به قبل و بعد از این سفر تقسیم کرده است.
میدانی که بر من و خانواده و اقوام و دوستانم سال سخت و سردی گذشت. سالی که نه فقط دردهای شخصی و خانوادگی ما با رفتن تو جانمان را فرسود بلکه دردها و رنجهای مشترک جامعه و مردممان، روح خستهی ما را بیشازپیش آزرد و دلهایمان را بیشازپیش رنجور و غمگین کرد. سال یکهزار و سیصد و نود و هشت هجریخورشیدی سالی سخت عجیب، سالی سخت دشوار و سالی پُر از حادثههای تلخ و مرگبار بود. هر کدام از اتفاقهایی که در این سال بر ما گذشت خود بهتنهایی برای سالی کافی بود اما ما در یک سال، پشتسرهم و یکبهیک اتفاقهای تلخ و دشوار و جانکاه بسیاری را از سر گذراندیم. ما صبر پیشه کردیم. ما با دلی مملو از اندوه، امیدوارانه صبوری کردیم تا زندگی را «زندگی» کنیم. آیا زندگی ارزش اینهمه رنج و درد و زخم و غم و اندوه را دارد؟ نمیدانم و میدانم.
بابا! خرسندم که سیوهشت سال با تو و در معیّت تو، با افتخارِ به لقبِ «فرزند تو بودن» زندگی کردم. همین برای من تا ابد کافیست. بوی آغوش پُر از مهرت از پس سیوهشت سال زندگی، مشام جان و دلم را عطرآگین کرده است. به خدای مهربان قسم میخورم هنوز هم بوی آغوش تو در جان و در دلم خانه کرده است و هر روز و هر شب هوای غمزدهی جان و دلم را تازه میکند. حتمن به یاد داری. کودک بودم و جنگ مهمان ما بود. شبها که با ترسولرز با گریه از خواب بیدار میشدم آغوش پُر مهر تو آرامشی عجیب به من میبخشید. در آغوش تو با نهایت آرامش به خواب میرفتم و وقتی صبح از خواب بیدار میشدم اثری از ترسولرز شبانهام باقی نمانده بود. خوش به حالام بود. به ولله خوشبهحال بودم. حالا هم خوشا به حال من که بابایی چون تو داشتم و دارم و خوشا به حال ما (من و برادرانام) که بابایی تو چون داشتیم و داریم.
امروز و امشب حال عجیبی دارم. دلم میخواست برایت بنویسم. مدّتهاست فارغ از اینکه میدانم چیزی که در دلم میجوشد قابلترجمه به «کلمه» نیست سعی میکنم به هزار و یک دلیل از گفتن بسیاری از دردها و رنجهای ایام بیتو بودن پرهیز کنم. شاید اگر «سال» قصد تغییر نداشت من هم همچنان قفل از دهان بازنمیکردم و از غم و اندوه سفر بیبازگشت تو حرفی و سخنی بر زبان جاری نمیکردم. راستش دل را جای بهتر و امنتری برای این خونابه میدانم. غمام با تغییر این سال سرد تازه شده است. اما با دلی خونین، برای آیندهی نوع بشر در سراسر جهان، برای مردم وطنم، برای اقوام و دوستان و خانوادهام دعا میکنم و از صمیم قلب از خداوند مهربان برای تو؛ بابای خوبام بهشت برین و برای مردم سرزمینام سلامتی و عافیت و خوشبختی مسئلت میکنم.
بابای خوبام! به عکس لحظهی تحویل سالی که گذشت نگاه میکنم. به لبخندت قسم، تو را در تحویل هر لحظه از لحظههای زندگیام/مان میبینم و میبینیم. حالا خوب میدانم که در آغوش پدر و مادر خوبات چگونه آرام گرفتهای.
بابای مهربانام! سال نو بر تو و پدر و مادر خوبات مبارک باد!
یا حق
برچسب:
نویسنده: پارسا کاظمی